» » صفحه 5
+
امدن بهار
ادبیات / شعر

امدن بهار

  زمستان در حال رفتن و بهار در حال آمدن.... وهوا پرشده از دوستت دارم هایی که به بادها سپرده ام......... کاش پنجره ات باز باشد...
+
بهار
ادبیات / شعر

بهار

  آب زنید راه را هین که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد  
+
بدرود
ادبیات / شعر

بدرود

  برایِ زیستن دو قلب لازم است قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
+
درد یک پنجره
ادبیات / شعر

درد یک پنجره

 درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا مردم از خواندن این تذکره
+
لبخندتو(م.ب)
ادبیات / شعر

لبخندتو(م.ب)

  هيچ وقت فكر نمي كردم خط ممتد لبخند تو روزي عابري بر سر در نگاه خيسم از طعم سيب باشد  
+
خانم حمیدی و مسعود و مادام ویکی
ادبیات / داستان

خانم حمیدی و مسعود و مادام ویکی

  خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.
بالا