» » » صفحه 6
1
ردپای تو
ادبیات / شعر

ردپای تو

  بار ها صدایت کردم فریاد بر اوردم تو را به سوی خویش خواندم شب از برایت گریستم سحر به یادت دعا کردم روز به یادت فریاد کردم گویا نمی شنوی... شاید دوری چنین کرده صدایت می کنم از بی خبری  
+
جشن میلادت را به پرواز می روم
ادبیات / شعر

جشن میلادت را به پرواز می روم

ﺟﺸﻦ ﻣﯿﻼﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﮕﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﺁﺳﻤﺎﻥِ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ “ﻣﺎ” ﺁﺑﯿﺴﺖ . . .  
+
سالها هست که از دیده‌ی من رفتی لیک
ادبیات / شعر

سالها هست که از دیده‌ی من رفتی لیک

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت سالها هست که از دیده‌ی من رفتی لیک  دلم از مهر تو آکنده هنوز  دفتر عمر مرا  دست ایام ورقها زده است  زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست
بالا