+
تخت مرگ
ادبیات / داستان

تخت مرگ

  چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف،بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند. این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
+
داستان|خانم نظافت چی
ادبیات / داستان

داستان|خانم نظافت چی

داستان آموزنده و زیبای خانم نظافت چی،در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم،نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟
+
زندگی مشترک مرد و زن
داستان / خانواده

زندگی مشترک مرد و زن

  زندگی مشترک مرد و زن ، زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند،مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از
+
دیوانه‌ و مردم
ادبیات / داستان

دیوانه‌ و مردم

  مردی در كنار رودخانه‌ای ایستاده بود.ناگهان صدای فریادی را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...اما پیش از آن كه نفسی تازه كند فریادهای دیگری را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر دیگر را نجات ‌داد! اما پیش از این
+
داستان زيباي اطلاعات لطفا
ادبیات / داستان

داستان زيباي اطلاعات لطفا

وقتي خيلي كوچك بودم اولين خانواده اي كه در محلمان تلفن خريد ما بوديم . هنوز جعبه قديمي و گوشي سياه و براق تلفن كه به ديوار وصل شده بود به خوبي در خاطرم مانده..  قد من كوتاه بود و دستم به تلفن نميرسيد ولي هر وقت كه مادرم با تلفن حرف ميزد مي ايستادم و گوش
+
چقدر به هم بدهکاریم
ادبیات / داستان

چقدر به هم بدهکاریم

ماجراهایی که باید گفته شوند تا با هم مرور می کنیم تا با هم خاطرات رو امیدوارانه تر الگو کنیم . ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و
+
عجولانه قضاوت نکنید
ادبیات / داستان

عجولانه قضاوت نکنید

همیشه اول صبر کنیم بعد نتیجه صبرمون رو ببینیم . قضاوت از اون کارهاییه که نیاز به اگاهی کامل داره .... پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شداو پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم
+
“ما و خدا”
ادبیات / داستان

“ما و خدا”

  خدا گفت: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. بنده گفت:خدایا !خسته ام!نمی توانم. خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان. بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.  
بالا