+
این چهار جمله شما را تکان نمی‌دهد..؟!!
ادبیات / داستان

این چهار جمله شما را تکان نمی‌دهد..؟!!

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم مستی دیدم که...افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت
1
داستان عشق بازی خدا بابنده اش!!!
ادبیات / داستان

داستان عشق بازی خدا بابنده اش!!!

این مطلب توسط یکی از کاربران گرامی سپهنا با نام کاربری saeed_hayat نزد ما ارسال شده است. شما هم میتوانید مطالبتون را با نام خود در وب سایت سپهنا منتشر کنید.البته شایان ذکر است  باید مطالب تایید شوند و هر مطلبی تایید نمیشود. با ارسال مطالب خود، نام شما در لیست
+
داستان کوتاه آن سوی پنجره
ادبیات / داستان

داستان کوتاه آن سوی پنجره

       در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند . یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود،هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن
+
سنگ تراش....
ادبیات / داستان

سنگ تراش....

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک
بالا